فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده

امير سپهر

 

 

ارسالی از: سایت زادگاه

 

سرانجام باراک حسين اوباما به رياست جمهوری بزرگترين اقتصاد و نيرومند ترين قدرت نظامی جهان برگزيده شد. پستی که بر اساس پذيرش تمامی مردم جهان، مهم ترين در جهان است و دارنده ی آنهم خود، نيرومند ترين شخصيّت سياسی جهان محسوب می شود.

 

فردی که در حقيقت رئيس جمهور جهان است ـ چون در عمل، آمريکا است که برای جهان مسير تعيين می کند ـ و اگر اراده کند، می تواند با يک فرمان سياسی، اقتصادی و يا نظامی، نظم کنونی جهان را بکلی و از ريشه دگرگون سازد.

 

اوباما فردی است که نه پارتی داشت. نه پدری ثروتمند و نه اصلآ اصل و نسب و نياکانی شناخته شده. او فرزند يک مرد روستايی گمنام اهل اوگاندا است. فردی که نه تنها ديگر فرزندانش از همسر نخست وی، همچنان در دخمه های آفريقا زندگی می کنند، بلکه حتا مادرش (مادر بزرگ پدری اوباما) نيز هنوز هم در سن بالای هفتاد و پنج سالگی در اطراف روستای بسيار دورافتاده و کوچک خود در کنيا به بزغاله چرانی و هيمه جمع کردن می رود. اما همين پيرزن، قرار است که بزودی از روستای خود در کنيا به کاخ سفيد اسباب کشی کند.

 

و خلاصه اين نيرومند ترين مرد آمريکا و جهان، همين حسين اوبامای سياه پوست و نيمه مسلمان و بی يال و کوپالی است که پسر عمو های روستايی او در روز برگزيده شدن او، با کشتن يکی ـ دو گاو و بزغاله در روستای خود، همشهريان دهاتی خود را به سور پيروزی وی فرا خواندند.

 

از همه اينها مهم تر اينکه، باراک اوباما در حالی به رياست جمهوری جهان رسيد که در دوران تبليغات، نه خود را به لينکن و واشنگتن و ترومن و روزولت سنجاق کرده بود، نه تصوير مارتين لوتر کينگ را در پشت عکس های خود قرار داده بود و نه از پاتريس لومبا و رزا پارکس و جسی جکسون و مالکوم ايکس نامی به ميان آورده بود. در زمينه ايدئولژيکی هم گر چه همه او را يک سياستمدار چپ و سوسياليست می شناسند، اين اوبامای چپ اما در دوران نزديک به دو سال کارزار تبليغاتی خود، حتا يک بار هم واژه ی سوسياليسم را بر زبان نياورد. هرگز هم از انگلس و مارکس و رزا لوکزامبورگ و لنين ... نام نبرد.

 

 اوباما در سخنرانی های پرشور و مصاحبه های بسيار سنجيده ی خود به نيکی نشان داد که يک حقوق دادن برجسته و بسيار آگاه و باهوش است، کسی که بايد اهل مطالعه بوده و فلسفه ی قديم و جديد را خوب بشناسد. از اين گذشته، او حتا به دليل رشته ی تحصيلی و حرفه اش هم که شده، بدون ترديد به آثار بيشترين فلاسفه ی کهنه و نو به خوبی آشنا است.

 

 او برای نشاندادن آگاهی خود و فضل فروشی اما، هيچگاه چون اکبر گنجی پاسدار و آخوند عبدالکريم سروش و شيخ کديور و ديگر بچه ملا های روشنفکر شده ی ما، در سخنرانی های بيشمار تبليغاتی خود، نامی از سقراط و بقراط و ارسطو و سوفسطائيان و فلوتين و کانت و دکارت و هگل و فرويد و کيرگه گور و ميشل فوکو ... به ميان نياورد.

 

باراک اوباما بی هيچ عکس و علم و کتل و هويت و مشروعيّت تراشی از مردگان و زندگان، با خودباوری و اراده ای محکم، خود به تنهايی پای به ميدان کازرار تبليغاتی نهاد، از خود و انديشه ها و برنامه های خود گفت، در گام نخست بيشترين نگاهها را متوجه ی شايستگی های خود کرد، سپس سيل کمک ها را به سوی خويش سرازير ساخت، در گام بعدی امپراطوری پرقدرت و نامدار کلينتون ها را به زانو در آورد، و در پايان هم به آنچه که تاکنون شايستگی داشتن آنرا نشان داده دست يافت.

 

اينکه آيا او خواهد توانست همچنان اين محبوبيت جهانی و اعتماد مردم خود را نگهدارد، امری است که بستگی به چگونه بودن وی در کار اجرايی در جهان دارد و در گرو شايستگی های وی در پياده کردن برنامه هايی است که قول آنرا به مردم آمريکا داده است.

 

آنچه تا بدينجا آوردم اما تنها يک بعد اين رخداد شگرف تاريخی است، چون اين برگزيده شدن فردی با پيشينه و ويژگی های فردی و خانوادگی اوباما، ابعاد ديگری هم دارد که بدون شک مهم ترين آن، بعد فرهنگی اين رخداد تاريخساز است که نام آن هم،« فرهنگ آزاد وبالنده» است. همان فرهنگی که تمام حواسش رو به جلو است و همه ی کوشش اش برای پيشروی است، و اين همان فرهنگی است که سه برادر خونی خفته در غار های تاريخ، يعنی ملا و کمونيست و تروريست اسلامی از آن بنام فرهنگ استکباری و فرهنگ امپرياليستی و فرهنگ کفر ياد می کنند.

 

پديده ی ای بنام اوباما پيش از اينکه ارزش فردی و حزبی و مسلکی داشته باشد دارای يک بار فرهنگی بسيار حياتی برای جهانيان است که آنرا بايد دريافت نه خود اوباما را. اين رخداد يک پيام تاريخی را می رساند. آنهم با صدايی بسيار بلند و رسا و بگونه ای کاملآ روشن و صاف. اين پيام را که در اين هزاره، ديگر جايی برای واپسگرايان و کهنه انديشان وجود ندارد.

 

اين پيام می گويد که عصر زنجيرزنان برای شهدا ديگر به پايان رسيده است. موسم افتخار به گذشته ها، مشروعيّت گيری از تبار و نژاد، الهام گرفتن از اين فيلسوف، دريافت پيامی ربانی از آن صومعه نشين، مشروعيّت تراشيدن از فلان رهبر سياسی، وجاهت گرفتن از بهمان مرشد فکری و خود را به مردگان و رفتگان چسباندن ... همه و همه ديگر بسر آمده است. و جهان هزاره ی سوم متعلق به کسانی است که هزاره ی سومی و جهانی می انديشند.

 

به کسانی که به امروز و فردا قهرمان گشتن ها می انديشند، نه به پهلوانی های پار و پيرار. اين نکته ی حساس که چرا اکثريت يانکی های گريزان از کهنگی و نو گرا اوبامای تازه از راه رسيده ی سياهپوست را به قهرمان ملی خود مک کين سفيد پوست ترجيح می دهند مؤيد همين امر است و در آن هم پيامی ديگر نهفته است که آنرا نيز بايد نيک دريافت.

 

ترديد هم نبايد داشت که اروپائيان جزو نخستين ملت هايی خواهند بود که اين پيام را بزودی دريافت خواهند کرد. گرچه هزاره ی سومی شدن اصلآ با انتخاب تونی بلر بسيار جوان و غير اشرافزاده و از اروپا آغاز شد. سپس هم که يک جوان ديگر اما مجارستانی تبار بنام سرکوزی در کشوری بسيار محافظه کار و سنتگرا چون فرانسه به رياست جمهوری رسيد.

 

سپس هم که با ازدواج با کارلا برونی ايتاليايی( مدل مجله های سکسی) و تبديل او به بانوی اول فرانسه، تير خلاصی را بر مغز دوران اريستوکراسی سنتی اروپا شليک کرد. اولين و دومين پست های کابينه ی خود را هم به دو خارجی تبار عرب و لاتويايی سپرد که اين شيپور مرگ سنت را هر چه بلند تر به صدا در آورده باشد.

 

با آنچه آوردم، پس حق است که به اين پديده از زوايه فرهنگی و تاريخی نگريسته شود که چگونه ديوار های سنت يکی پس از ديگری در جهان آزاد فرو می ريزد و همه ی ارزشهای سنتی رنگ می بازد. بلر، سرکوزی و به ويژه اوباما، محصول اين دگرگشت های ارزشی جهان کاملآ رهاگشته از زير بار سنت های دست و پای گير به يادگار مانده از قرون وسطا هستند نه علت آن.

 

درست است که اوباما فردی بسيار تيزهوش و آگاه و رند و سخنور است، ليکن اگر همين اوباما با همين تحصيلات و شايستگی های خود در ايران ملا زده و يا پاکستان و کره شمال زندگی می کرد، شک نکنيد که يا اعدام شده بود، يا ترور و يا اينکه هم اکنون در پشت ميله های زندان بسر می برد. او اگر کشته و زندانی هم که نمی شد، در بهترين حالت هم در نظامهای اسلامی و کمونيستی و هر جامعه ی سنتی و بسته ی ديگر، نمی توانست که به شغلی بهتر از رانندگی کاميون زباله و يا کارکردن در يک کارخانه ی روغن نباتی دست يابد.

 

پس اينکه باراک اوباما چگونه می انديشد، انتخاب او برحق بود يا خير و اينکه وی در آينده چه خواهد کرد، موضوع اين نوشتار نبود و نيست. بحث من در اينجا اساسآ بر سر آن فرهنگ آزاد و جاری است که بقول عمامه بسر ها به يک فرد « ولدزنا» و يا « بيج » رنگين پوست بی پشتوانه امکان می دهد که به چنين مقامی در جهان دست يابد.

 

(ازدواج رسمی پدر و مادر اوباما در پنجمين ماه حاملگی مادر او انجام شده. بنابر اين، از ديد خود عمامه داران حاکم بر ايران، آنان پس از اين، بجای طرف بودن با فرزند يک خانواده ی متعصب مذهبی و اخلاق گرا بنام جرج بوش، سر و کارشان با يک مسلمان زاده ی « ولدزنا» از جنس خودشان خواهد بود که حتا کانون خانوادگی درست و حسابی هم نداشته !)

 

و اما اين فرهنگی که من از آن سخن می گويم چيست؟ پاسخ آن را حتا در يک جمله کوتاه هم می توانم بنويسم و آن جمله اين است که:« فرهنگی که من از آن سخن می گويم، درست يکصد و هشتاد درجه وارون آن فرهنگی است که ما داريم». ناب ترين محصولات اين فرهنگ وارون هم، همين جمهوری اسلامی و همين بند و تازيانه و اعدام و همين جنتی و خامنه ای و احمدی نژاد و ديگر اوباشی هستند که سی سال است بر ميهن ما حکم می رانند.

 

از بعد ديگر هم، آن فرهنگ گنديده که وارون اين فرهنگ بالنده است، همين مصدق مصدق بازی ها است، همين مجاهد بازی ها و ماه تابان بازی های بچگانه است، همين جنگ های پايان ناپذير شاهی مصدقی است، همين زنجير زدن ها برای بيست و هشت مرداد است.

 

همين همچنان تخته بند ديدگاههای ارتجاعی و تمدن ستيزانه و ضد بشری علی شريعتی ماندن است، همين بحث غقبمانده و کاملآ ارتجاعی «ملای خوب، ملای بد» در هزاره ی سوم بوسيله نوری زاده ی ملا فکلی است که خود را مثلآ يک روشنفکر هم می داند و گل به يقه می زند، همين تحريف های روشن بهرام مشيری در منبر های خود برای فرونشاندن آتش کين اهريمنی خود  و فحاشی های ديگر تهوع آور شده ی او به پادشاه مرده در غربت است.

 

 تجلی اين فرهنگ کهنه و گنديده، همين قوم گرايی ارتجاعی و چند ملت ساختن از يک ملت است، همين ملی مذهبی بازی های مسخره در هزاره ی سوم است، همين توده بازی و خاتمی چی گری و اصلاحات بازی است، همين چپ بازی های عقب افتاده و هنوز ماندن در پشت برفهای تونل هزار و نهصد و هفده در سيبری است، همين جنگ های کازرون و ممسنی است که تلويزيونهای لوس آنجلسی براه انداخته اند و نتيجه ی طبيعی اينهمه پستی و بی فرهنگی و پسماندگی هم، همين بی ناموسی و همين بی شرفی و همين آبروباختگی است که ما در هزاره ی سوم گرفتار آن هستيم.

 

اين همان فرهنگ متعفنی است که هر بی سر و پايی خيال می کند اگر عکسی از مصدق و يا يک تروريست از مرحله پرت مارکسيست را در پشت سر خود قرار دهد، به يک شخصيّت ملی مبدل گشته. آنهم با چهل ـ پنجاه سال مبارزه ی تخريبی که اصلی ترين محصول آنهم همين حکومت متجاوزان و سربران و دزدان و چاقوکشان است و بيش از يک ميليون کشته و معلول.

 

اما می بينيم که فردی چون اوباما در جامعه ای با فرهنگ بالنده اصلآ خود را نيازمند اين نمی بيند که خود را به زنده و يا مرده ی شخصيتی در گذشته و حال آمريکا و يا آفريقا بچسباند. مردم آمريکا هم به شايستگی های خود او توجه دارند نه به اين هجويات نامربوط که پدرش که بوده و چرا فقط دو بار با او ملاقات کرده، مادرش چه زن هوسبازی بوده و چند رفيق داشته و يا اينکه اوباما از کدام شخصيت تاريخی استخوان پوسيده خوشش می آيد.

 

در اين فرهنگ رها از سنت های قرون ميانی و دگرگشت های ارزشی، اين کندی های آمريکا هستند که خود را به اوبامای بی اصل و نسب سياه پوست می چسباندند و او را به جان اف کندی بزرگ خود تشبيه می کنند، نه اينکه اوباما بخواهد با سنجاق کردن عکسی از کندی آنها بر يقه ی کت اش، از او کسب وجاهت کند.

 

چون هزاره ی سوم و اين دگرگشت ارزشی ديگر به افرادی کوچه می دهد و جهان را به کام کسانی می گرداند که خود کسی باشند، نه اينکه از چه تبار و طيف و گروه فکری و سنی باشند. حال مايه ی افتخار يک دختر از خاندان کندی است که بگويند همسر آرنولد شواتزنگر فرزند يک پاسبان اطريشی، يخ فروش اسبق و هنرپيشه ی سابق و فرماندار کنونی ايالت کاليفرنيا است. ايالتی که اهميت صنعتی و بازرگانی و صادراتی آن در جهان به تنهايی بيش از کشور فرانسه است.

 

شک نکنيد که اگر اوباما در دامان فرهنگ آلوده  وايستا و کپک زده ی ما رشد می يافت، يا تبار خود را به اسپهبدان اصفهان متصل می کرد، يا خود را از بلوچهای بازمانده از صفاريان می خواند و يا کوشش می کرد که بگويد از نواده های رستم فرخزاد عقيم است. در تمامی مصاحبه های خود هم يا عکس لچکی خواهر اشرف تفنگ به دست را پشت سر خود قرار می داد، يا تصويری از چهره ی ريشوی منصور حکمت را و يا عکسی دو متر در سه متر از دکتر مصدق را از پشت بام خانه ی خود به کوچه آويزان می کرد.

 

به هر حال همانگونه که شاهد هستيم همه ی نرم ها و ارزش ها ديگر در جهان بکلی دگرگون گشته است. هيچ ملتی هم در اندازه ی ظرفييت های فرهنگی خود از اين تغييرات بی بهره نمانده است. در اين ميان تنها ما هستيم که روز به روز عقب تر می رويم و در راه باز گشت به عصر جهالت و بربريّت هستيم.

 

البته اينکه مشاهده می شود که فاط مه ملوک ها و صغراسلطان ها و سيد اصغر ها و شاغلوم های ما هم ديگر خود را پانته آ و آناهيتا و مهرداد و فرزاد می خوانند، نشانه هايی بسيار کمرنگ از دريافت همان پيام هزاره ی سوم از سوی مردم ما هم هست، ليکن بدبختی اين است که ما چون هميشه، اينبار هم از اين دگرگونی بزرگ، تنها پوسته آنرا ديده و تقليد کرده ايم. به همين دليل هم اين آناهيتا ها و مهرداد های تازه ی ما در انديشه، همان فاطی ها و سيد اصغر ها و ميرزا غشم شم های پيشين مانده اند نه اينکه متحول گشته باشند.

 

تونی بلر و آرنولد شواتزنگر و اوباما و سرکوری و کارلا برونی بی تغيير نام و نشان خود، از درون دگرگون گشته و جهان را هم دگرگون ساخته اند. ليکن ما حتا با تغيير نام و شکل ظاهری و طرز سخن گفتن و جراحی بينی خود، همچنان همان مردم پسمانده هستيم که همه چيزمان سطحی و تقليدی و قلابی است.

 

 

 

 

 


 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 www.zadgah.com

 

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.